خانه درباره ما تماس با ما اخبار باشگاه جهانگردی صلح


پرچم "پیام آوران صلح ودوستی" بر فراز قله دماوند برافراشته شد

كوه‌دماوند , مجموعه تابلوهاي مختلفي از كمال,لطافت, ونهايت خشونت در طبيعت است. اين گوناگوني و طيف وسيع احساسي اين كوه,سرچشمه الهامي براي شاعران و نويسندگان بوده است. يخچال‌هايي ديرپا,صخره‌هاي باصلابت و ستيغي استوار سر برافراشته و در هر زمان به نامي ازآن ياد نموده‌اند: تيرك, تترا, دنباوند , دنياآوند و دماوند. لحظه‌اي چشم‌هايتان را روي هم بگذاريد و تصور كنيد كه برروي بلندترين نقطه ايران در ارتفاع پنج‌هزار و 671 متري قرار داريد. آن بالا همه چيز زيباست اما بايد بدانيد به خلاف ديگر قله‌هاي بلند جهان دماوند جزو قله‌هايي وحشي‌ است كه رفتن و صعود به آن پاكي خاصي مي‌خواهد زيرا بوده‌اند كساني كه قله اورست را فتح كرده‌اند اما نتوانستند بر روي قله دماوند پا بگذارند. از ميان 16 مسير صعود به قله مسير يال جنوبي به دليل سادگي از همه معروف‌تر است. اين مسير از جاده خاكي به‌نام گوسفند‌سرا تا بارگاه سوم و از آنجا تا قله ادامه دارد. بام خاورميانه بزرگ‌ترين آتشفشان ايران, نگهبان هميشگي اين مرزو‌بوم سر برآورده از عمق البرز, مغرور و وحشي , سال‌هاي سال است كه در خاموشي ايستاده و با نفس‌هاي گوگردي‌اش ثابت كرده كه همچنان زنده است. هنوز صداي ضجه ‌ضحاك شنيده مي‌شود و جاي قدم‌هاي فريدون به‌روي صخره‌ها پيداست. گروه كوهنوردي پيام‌آوران صلح‌ودوستي باهمكاري فدراسيون كوهنوردي و موسسه پوشاك ورزشي طلوع و گروه موسيقي فاخته با بردن پرچمي برفراز اين قله استوار , نام خود را براي هميشه ثبت كردند. من همراه گروهي 13نفره عازم قله شدم .ابتدا در بارگاه سوم كه در ارتفاع چهار‌هزار و یکصدمتري قرار دارد استراحتي كرديم.اعضاي گروه كوله هاي خود را باز كردند تا غذايي سبك، گرم كرده و خود را براي حركت آماده كنند.بعد از خوردن شام همگي لباسهاي گرمي پوشيده و به درون كيسه خواب هاي خود رفتيم . از گوشه و كنار چادر سرما حتي در ميان كيسه خواب ها نفوذ مي كرد.ديگر صدایي شنيده نمي شد اما غافل از آنكه همه از سرما بيدار بودند. كسي صدايي شنيد و برخاست و همه از جا بلند شدند سرما امانمان را بريده بود و خواب ميسر نبود تصميم گرفتيم به جاي خواب راه بيافتيم. حركت ساعت 30/12 نيمه‌شب شروع شد. قرص‌ماه كامل بود و نور آن مثل مهتابي همه‌جا را روشن كرده بود , غيرصداي پا و باتوم گروه صداي ديگري نبود. با وجود اينكه در فصل تابستان بوديم اما باد بسيار سردي مي‌وزيد . در همان مراحل ابتدايي صعود , ‏‏‎كوهنورد جواني گروه را ترك كرد و در ارتفاع بالاتر 4 نفر ديگر نيز از ما جدا شدند. من و 5 نفر ديگر عازم دشوارترين مسير زندگي مان شديم. سوزي كه مي‌وزيد در گوش نجوا مي‌كرد كه از بالا‌رفتن منصرف شوي , اما دوست‌داشتي در دل دماوند قدم بگذاري و با غرور چندساله اش مبارزه كني . حالا به آبشار يخي رسيده بوديم، ديگر رمقي براي رفتن نمانده بود. آبشاري كه ساليان سال مرده بود. گويي دماوند مغرور مي‌خواست تنها خود, جلوه‌فروشي كند. راهنماي گروه با پرچمي كه به دور شانه‌هاي خود بسته بود جلوتر از همه رفت. به‌نظر آمد كه ديگر گروهي در كار نيست هركسي در گوشه‌اي ميان صخره‌‌اي پناه گرفته بود تا از سوزي كه مي‌وزيد در امان باشد. من نيز ميان صخره‌‌اي جا گرفتم. هوا بسيار سرد بود. دست‌هايم يخ‌زده بود, پلك‌هايم را كه گويي به وزنه‌اي آويزان بود,بستم. حالا هوا گرم بود نور زيبايي از روبه‌رو همه‌جا را روشن مي‌كرد و من ميان دشتي پر از گل مي‌دويدم. نور يك دفعه خاموش شد هوا دوباره سرد شد و تاريك. صداي چندين نفر شنيده مي‌شد كه مرا مجبور به برخاستن مي‌كردند. تجربه عجیبي بود مرگي زيبا و آرام . به‌همراه يكي از هم گروه‌هايم و كوهنوردي كه ما را نجات‌داده بود به سمت قله هدايت شديم اينجا ارتفاع تقريباً پنج‌هزار متري و قلب دماوند بود، خاكي سفيد و زرد و بوي گوگرد به مشام مي‌رسيد، تا قله ديگر راهي نبود . اما خيلي‌ها همين مسير كوتاه را به سختي بالا مي‌رفتند. ديگر چيزي به فتح بام ايران نمانده بود. وقتي رسيدم آنقدر خسته و بي‌رمق بودم كه توان ايستادن نداشتم , كمي خوابيدم و بعد پرچم را برافراشته و عكس گرفتيم. آن بالا ميان آن همه كوهنورد كه مي آمدند و ميرفتند نقطه زردي در وسط مخروط پر از برف قله ديده ميشد. چادري تنها و مردي كه 50 روز است آنجا به مبارزه خويشتن رفته بود. گوسفنداني يخ زده كه در ميان صخره سال ها بود آرميده بودند.نگاه همه را به خود جلب مي كرد. شايد ضحاك به زنجير كشيده شده نيز همين گوشه كناری ايستاده، به ما مي نگريست. ديگر مانده بودم ميان ماندن و مردن، چون براي برگشتن تواني باقي نمانده بود.پاهايم از كنترل مغزم خارج شده بود و به سختي حركت مي كرد.گاز گوگرد امان بيشتر ماندن را نداد. به سمت پايين راه افتاديم من و يكي از هم گروهايم كه اولين تجربه كوهنوردي خود را با فتح قله دماوند آغاز كرده بود به همراه امداد گري كه مرا از مرگ نجات داده بود از دره اي معروف به (دره شني )راهمان را ادامه داديم. كم كم بارگاه سوم و چادر هاي رنگارنگ نمايان شد و اميدمان را بيشتر كرد.وقتي به چادر رسيديم به گرمي از ما استقبال شد چون كسي تصور نمي كرد ما توانسته باشيم اين مسير دشوار را با موفقيت طي كنيم. برو بچه هاي كاروان چاي گرمي برايمان ريختند و از شنيدن صحبت هايمان لذت بردند. من به خواب عميقي فرو رفتم .ساعت 8 صبح فرداي آن روز یکی از فاتحان دماوند بودم. مهلا داریان، نشریه آساره شماره 89، شهریور 86

+ نوشته شده در گروه قله دماوند 1056 روز پیش دو شنبه 19 شهريور 1386

هیچ کس نظر نداده اما شما نظر بدین

نام :                بدون نام تایید نمی شود

پست الکترونیکی :  نمایش داده نمی شود

سایت :               http://www حتما داشته باشد

متن پیام :            در پیام آدرس سایت ننویسید تایید نمی کنم

شش + یک = ؟    به عدد بنویسید



کلیه حقوق این سایت متعلق است به پیام آوران صلح و دوستی